عشقولانه

سلام به وبلاگم خوش آمدین

عشق من!
خاطره ی عشق من ازیادمبر / یادم ای لاله ی شعر و سخن! ازیادمبر

خاطرات خوش این عشق جنون آسا را / مبر ای بوی خوش یاسمن! از یاد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گُل روی تو را / بوسه ام ای گُل مهتاب تن! از یاد مبر

چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت / نغمه ی نرم غزل های من از یاد مبر

داغ اشکی که ز داغ تو به رخسار زدم / چون زنی خنده به هر انجمن از یاد مبر

یاد باد آن که مرا یار عزیزت خواندی / یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام / این همه سوختن و ساختن از یاد مبر

عالم و هر چه در او هست ببر از یادت / لیـــک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:42  توسط نیلوفر  | 

با توام ای سنگر تسکین
با توام ای تکانهای دل
ای آرامش ساحل
با توام ای نور ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی ، ای بنفش آبی، ای کبود ارغوانی!
با توام ای دلشوره شیرین
با توان ای غم ، غم مبهم!
ای ... نمی دانم ،
نمی دانم ، هرچه هستی باش!
اما کاش ! اما کاش !!!...
نه نه !!!....
جز اینم آرزویی نیست
هرچه هستی باش ! اما باش !!!....

 تقدیم شده از فتحی به وبلاگ نیلوفر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:34  توسط نیلوفر  | 

ناله رسوایی من.................

حتما بخوانید دوستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:22  توسط نیلوفر  | 

خسته ام.....

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده ی شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تأمل گفت

« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ٫ پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه ی آن دو چشم رؤیایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو دربدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

و آن آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ٫ مجو ٫ هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:18  توسط نیلوفر  | 

دلم گرفته

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیرم


وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر


خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام


در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام


همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….


عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست


قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست


هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند


دلم گرفته ….


خیلی دلم گرفته….


انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…


انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…


وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…


آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام


نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید


من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…


دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها


میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….


میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

وای ............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:15  توسط نیلوفر  | 

من فکر چشمای توام تو بی خیال قلب من

با من بمون تنها نرو قید همه چی را نزن

دیگه فکر نمی کنم که یه روزی بر می گردی

به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی

انقدر غمم زیاده که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم اینجا

قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره می دونم که دلگیری از من

تقدیم شده به وبلاگ نیلوفر از طرف رزا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:56  توسط نیلوفر  | 

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
...حکمِ دل :
هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...
... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من !
رو بکن حالا دلت را ...!
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را ...
حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم ... !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:52  توسط نیلوفر  | 

 
درست وقتی فکر می کنی همه چی درسته باید یه اتفاق ناجور بیفته

درست وقتی تصمیم می گیری بری بیرون هوا ابری میشه

درست وقتی می خوای بعد از یه روز سخت یه نفس آروم بکشی یه خبر بد می شنوی

درست وقتی می خوای کسی غمت رو نفهمه بغض گلوت رو می گیره

درست وقتی فکر می کنی کسی واقعا دوستت داره پی به خیانتش می بری

... و درست وقتی عاشق کسی میشی از دستش میدی

نمی دونم شاید این واقعا یه قانونه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:42  توسط نیلوفر  | 

به دنباله كسي هستم كه با درد آشنا باشد

دلش غمگين ،خودش ساده

كمي از جنس ما باشد

كسي باشد ،بفهمد معني حرفم،

ببيند عشق سرشارم

... صدايش شرشر آب وكلامش بي ريا باشد

كسي باشد پر از مستي پر از عشق وپر از خوبي

سراسر پاكي ونيكي

يكي همچون شما باشد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:40  توسط نیلوفر  | 

شبي از خلوت خود مست وخراب
در رهي بودم و با خود
غافل از درد و دلم بي تب و تاب ...
نفس گرم نسيمي ٬ جوشش حسرت ديدار كسي
در من بود
در من زاد
رفتم از پيش و ندانم كه كجاست
بي نشان گشتم وگشتم
آخرش خستگي و ظلم شب وهس هس جانم به هم آميخت ولي
نه رهي بود و به آن گرد نگاهش نرسيدم

ناگهان حس غريبي به هوا ريخت
ريشه قلب من از سينه گسيخت
مثل خواب خوش طفلي
مثل روياي قشنگي
همچو برقي
ز كنارم بگذشت
من شدم چشم در آن چشم سياهش
ديده بر چين لب و خيره در آن برق نگاهش
نه كلامي
نه سلامي
من نه گفتم ٬ نه شنيدم
نرم و آرام گذر كرد و برفت
من بماندم و دو چشمي كه دلم نقش ببست
همچنان نقش ببست
نقش هر ماهرخي را بشكست
من همان مست و خرابم امروز
غافل از درد و كمي بي تب و تابم امروز
نه به دنبال نسيمم
و نه در حسرت ديدار كسي
همچنان چشم در آن چشم سياهم
همچنان خيره در آن برق نگاهم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:25  توسط نیلوفر  | 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...

 گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ...

 گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ...

گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند

و رفتند خسته می شود ...

گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد ...

گاهی آرزو میکنم ای کاش ...

دلی نبود تا تنگ شود ...

 تا خسته شود ...

 تا بشکند ...

*az tarafe amin*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:24  توسط نیلوفر  | 

به کنار دریا رفته بودم

دریا چه طوفانی بود

در میان طوفان قایقی بی سرنشین انتظارم را میکشید

به سویش رفتم با دلی تنگتر از وسعت دریا

قایق به حرکت در آمد

مرا در میان امواج پر تلاطم به جلو میراند

دیگر اثری از ساحل نبود

قایق بی حرکت ماند

دریا صاف صاف بود گویی هرگز موجهایش به حرکت در نیامده اند

دریای دلم طوفانی شد

چشمانم بارانی

صدایت را شنیدم

مرا صدا میکردی

صدایت تنین انداز دلم شد

اشک چشمم بر پهنای صورتم چون جوی جاری شد

میدانم که خطا کرده ام

میدانم بی وفایی کرده ام

میدانم بازنده منم

اما تو چون مادری مهربان آغوش خود را به سوی فرزند خطاکار خود گشودی

و چون پدری دلسوز دست گرم و مهربانت را به سر فرزند بازیگوش خود کشیدی

دیر زمانیست که از تو غافل شده ام

پریشانم از آن رو کز تو دورم

مرا به من ببخشای که دلتنگ خویشم

خود را چون همیشه به من ارزانی دار که دلتنگ توام

مرا بخوان به راهی که خوشنودت کنم

مرا باز دار از کاری که غمگینت کنم

مرا به حال خود رها مکن که میلغزم

منم طفل نادانی که راه نمیداند

تو راه را میدانی نشانم ده

من سرگشته ی بیابانم تو میدانی

من حیران و سرگردانم تو میدانی

نشانم ده تو راه را میدانی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:23  توسط نیلوفر  | 

ازنقطه؟
 از هر نقطه که شروع میکنم

از هر خط که عبور میکنم

از هر جاده ای که رد میشوم

پشت هر در که می ایستم

به هر نقطه که چشم میدوزم

از هر کجا که می آیم

به هر آسمانی که مینگرم

به هر ستاره ای که خیره میشوم

از هر گلی که بو میکنم

به هر دستی که مینگرم

به گذشته که بر میگردم

به آینده که میاندیشم

به هر حرفی که گوش میسپارم

به هر چشمی که مینگرم

به هر دلی که دل میبندم

هیچ نمیبینم. جز تنهایی و تنهایی و تنهایی.

این است رفیق همیشه همپای من در کوره راه زندگی.

درودبرتو ای تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:19  توسط نیلوفر  | 

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور ، زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر ، وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود، ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید ، هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بكند
خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت ، هر چه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
خنده ات را بردار ، دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر ، که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست ، ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه ، و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته ، آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد ، تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت:
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید
عقل به آرامی گفت:
من چه می دانستم ، من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست ، و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
سینه فریاد کشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز ، قدمت را قربان
تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده
چشمم برق می زد ، اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم میكرد ، دست بر هم میخورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنید ، خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش ، سفر منزل دوست کار هر روز من است
عقل پرسید ؟ دست خالی که بد است
کاشکی...
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست!
چشم را گریه شوق ، قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال ، لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:7  توسط نیلوفر  | 


دعایت میکنم امشب ...
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:50  توسط نیلوفر  | 

جدایی
بی تو طوفان زده دشت جنونم ، صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری ، غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ، نگاهت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد ، گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی زبر من ، که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
منو یک لحظه جدایی نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم ...
هنوز یاد تو از یادم نمیره ، چرا عشق از دل آدم نمیره ؟
بنای خلقت آدم از عشق ِ ، نمیره هرچی از یادم از عشق ِ
منو درد جدایی وای برمن ، ازاین عشق ِ خدایی وای بر من !
کمک کن بغض بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن دراین آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
به این آشفتگی همیشه باشم !
کمک کن بغض بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه ترشم ، بزن از کار دنیا بی خبرشم
بزن تا سیم آخر آی جدایی ، هلاکم کن از این عشق ِخدایی
منو درد جدایی وای برمن ، ازاین عشق ِ خدایی وای بر من !...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:45  توسط نیلوفر  | 

چه زیباست با تو بودن
نسیم ملایم مهربانیت ، روح بی تابم را نوازش می دهد
با تو پنهانی ترین عمق وجودم ، نورباران می شود
باران رحمت بودنت ، ترس از با خود بودن را می شوید
کویر هستی ام را آبیاری می کندو نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد
چه زیباست با تو بودن 
چه زیباست زندگی را با تو پرواز کردن
چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن
و چون مرغ خوش آهنگی بر شاخه لرزان حیات آشیان ساختن 
چه زیباست هستی را از نگاه تو دیدن
و چون نیایش از لبان تو جاری شدن
در موسیقی آب با تو نواختن 
در چشمه با تو جوشیدن 
ترس ها را شستن
در پی محو نقش ها 
و بی رنگی رنگ ها رفتن
و زندگی را چون شعری نو 
دوباره سرودن 
 تقدیم شده توسط فتحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:43  توسط نیلوفر  | 

ازهم آممد عشق دیوانه
بازهم تکـان داد دل دیوانــه
بازهـم آمـد به یـاد آورد عـاشـقی را
آن همـه ســوز و گـداز دل بسـتگی را
آمـد این باربا نام نیـلوفـر
دلم زعـشـق روی اوشـد شـادتر
گـفتمش با من بـگوای نیـلوفـر
گـفـت چه بگـویم ای عـاشـق دربدر
گـفتمـش بـگو بـا مـن ازدیـارعـاشـقـان
دیـاری که تـرک کـردم یـک زمان
بـرزمـینـش مـا را یـاری نـبود، درآسـمانـش دلـداری نبود
نـیلوفـرســـاکتی حرفی بـزن، از دیـارعـاشـقـان برایـم دم بـزن
دیـدم دیـگر صـدایئ نیســــت، نـیلوفـرآبـی دگـر پـیـدا نیســــت
نـیلوفـر رفـت آرام وبـی صـدا، بـازهـم تـنـها مـانده ام مــن ای خــدا
تـقدیـم بـه کـسـی کـه عـاشـقـی را بـه یـادم آورد امـا!!….
آخـر ایـن قـصه هـجران بود و بـس... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:25  توسط نیلوفر  | 

بامنی....؟
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:46  توسط نیلوفر  | 


*ماه من غصه چرا ؟؟؟*
آسمان را بنگر، که هنوز، 
بعد صدها شب و روز 
مثل آن روز نخست، 
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد 
یا زمینی را که، 
دلش از سردی شبهای خزان 
نه شکست و نه گرفت 
بلکه از عاطفه لبریز شد و 
نفسی از سر امید کشید 
و در آغاز بهار، 
دشتی از یاس سپید، 
زیر پاهامان ریخت 
تا بگوید که هنوز، 
پر امنیت احساس خداست 
ماه من غصه چرا؟؟ 
تو مرا داری و من هر شب و روز، 
آرزویم همه خوشبختی توست 
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن 
کار آنهایی نیست که خدا را دارند 
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، 
مثل باران بارید 
یا دل شیشه ای ات 
از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست 
با نگاهت به خدا 
چتر شادی وا کن 
و بگو با دل خود 
که خدا هست، خدا هست هنوز 
او همانیست که در تارترین لحظه شب، 
راه نورانی امید نشانم می داد 
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد 
همه زندگی ام، 
غرق شادی باشد 
ماه من... غصه اگر هست بگو تا باشد 
معنی خوشبختی، 
بودن اندوه است 
اینهمه غصه و غم، 
اینهمه شادی و شور 
چه بخواهی و چه نه ،
میوه یک باغند 
همه را با هم و با عشق بچین، 
ولی از یاد مبر 
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا 
و در آن باز کسی می خواند 
که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز..

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:41  توسط نیلوفر  | 

*مناجات خدا با دلشکستگان*

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود

. همان دل های بزرگی که جای من در آن است،

آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:17  توسط نیلوفر  | 

آی دلم...هیس!!!

یاد گرفتم...سکوت را می گویم

سکوت می کنم ...حتی به قیمت خفگی

از بغضی که گیر کرده ...در گلویم

حتی با یک دنیا دلتنگی

لب باز نمی کنم

تا نشکند دلی از زمزمه ی گلایه ها...

از آتشی که می سوزاند...دلی ...قلبی

 پس...آی دلم...هیس...!

به دردش نمی ارزد...

وچه سخت است

زمانی که دلت پراز غم است

باید لبخند بزنی

وچه سخت است کسی دلیل

گریه....سکوتت را نفهمد

وبگوند به د لیل جوانی دلی

بی غم داری

پس خودم...قلبم..می شکند

بزرگ است معبودم را می گوییم

هواییم را دارد...تا سنگینی نکند..بر دلم

غم...درد..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:54  توسط نیلوفر  | 

*دل بی رحم آدمها*

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند !
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:33  توسط نیلوفر  | 

 

من نه عاشق بودم


و نه آلوده به افكار پليد


من به دنبال نگاهي بودم


كه مرا از پس ديوانگيم مي فهميد


و خدا می داند .....


که سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:29  توسط نیلوفر  | 

توهم با من نمی مانی٬برو بگذار برگردم٬دلم میخواست میشد با نگاهت قهر میکردم

هوا ابری است دلتنگم٬من چندیس دارم با خود با عشق میجنگم

اگر میشد برایت مینوشتم لحظه هایم را٬سکوتم را٬سقوطم را

اگر میشد برای دیدنت دل دل نمیکردم٬اگر میشد که افسار

دلم را ول نمیکردم٬توهم حرفی بزن هرچند تکراری٬

بگو هنوز مثل سابق دوستم داری

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:19  توسط نیلوفر  | 

خداروچه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت ازین غم رها شم
خداروچه دیدی شایدغصه رد شددلم راهو رسم این عشق وبلدشد
هنوزبی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوزبی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
خداروچه دیدی  توشایدبمونی شایدغصه هامو توچشمام بخونی
خداروچه دیدی شایددل سپردی شاید عشقمو نو تو از یاد نبوردی
هنوزبی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوزبی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
توترسی نداری از عشقوجدایی می خوای پر بگیری به سمت رهای
برای تو مو ندن دلیلی نداره برات حرف رفتن شده راه چاره
خداروچه دیدی  توشایدبمونی شایدغصه هامو توچشمام بخونی
خداروچه دیدی شایددل سپردی شاید عشقمو نو تو از یاد نبوردی
خدارو چه دیدی ......خدارو چه دیدی..........؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:2  توسط نیلوفر  | 

همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …
که چگونه…..!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….
تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"

*آرمین جان از محبتت متشکرم*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:26  توسط نیلوفر  | 


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتیست که شبها به تو می اندیشم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

حتم دارم که تویی آن شبح آئینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش

*محمد جان از شعرزیبایت متشکرم*

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:23  توسط نیلوفر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:5  توسط نیلوفر  | 

خداوندا..

من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،

من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.

خداوندا...

من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،

من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..

خداوندا...

من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،

من از ماندن چون مرداب می ترسم.

خداوندا...

من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.

خداوندا...

من از ماندن می ترسم

خداوندا...

من از رفتن می ترسم 

خداوندا...

من از خود نیز می ترسم

خداوندا...

پناهم ده

خداوندا !

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

پس مرا دریاب 

و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا 

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط نیلوفر  |